۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

هر لحظه خسته تر


به گذشته های دور می اندیشم ، آنگاه که هرچه بود تقصیری ازآن من نبود.می اندیشم که چرا باید اینچنین باشد که هر چه در دنیاست برای من غریبست ! من شاید نه غریبه ترین ، غریبی هستم که در این دنیا جز کنجی برای نفس جایی در میان دل انسان ها ندارم.از هیچ ِ این دنیا دلگیر نیستم این دنیا را زندانی ساخت برای دل آنان که عذاب می طلبند برای انسان شدن.انسانی که جزخواسته خالق به هیچ راضی نیست.دلم گرفته است از خودم که چرا اینگونه پیش آمدم که برای آویختن طناب تقصیر بروم سراغ دنیا.هر چه هست باید ساخت.دنیا را اینگونه ساخت....

نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا
دور خواهم شد دور
دور خواهم شد از این خاک غریب


پ.ن 1– یک وقت هایی هست دل آدم بد جوریی گوشه گیر می شود که به قولی اگر خدا هم واسط شود کارگشا نیست ! فقط باید صبر کرد.....
پ.ن 2- محسن چاوشی این اواخر یک قطعه خوانده که بسیار مناسب حال است ...
توی این خونه پوسیدم
خدایا مگه دیوار اینجا در نداره
مگه دنیا در و پیکر نداره
نمی دونم کی از این خونه می رم
دارم می پوسم و چشم انتظارم
دارم می  میرم و از رو نمیرم
هی سر به راه تر
هی سر به زیر تر
هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر
هر لحظه پیر تر




۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

اسلوب کشش


بازم هم درودی بر تی وی شو های بلاد کفر که هرچه هم کش می دهند این حکایت لامذهبشان را؛ آدم خسته نمی شود و همچون کش آمدن پنیر پیتزای داغ لذت می برد از کشش کار ! اساتید سریال سازی در ایران گویا از فرمول کشش سریال سازی فقط کش آوردنش 
را خوب آموخته اند و بس ! 



پ.ن – چند روز پیش پس از سالیان سال دوری و بی خبری از احوالات پخش سریال در تلویزیون ایران و کیفیت آنها به برکت سفره ماه رمضان میهمان جعبه جادو شدیم و با خانواده به تماشا نشستیم ! باور کنید افسوس خوردم که چرا بی خبر تر نیستم ! سخت آزرده شدیم ! همین سریال چند کیلومتر تا بهشت را ببینید ! از دید ما جماعت طبیب در حالت فیزیولوژیک یک انسان سالم و بالغ که در وضعیت اورژانس باشد باید در کمترین زمان به دادش رسید که اگر نرسید نهایتاً بعد از چندین ساعت دار فانی را وداع خواهد گفت ! گویا اساتید سریال ساز این ایکس بودن چند ساعت را بهانه کرده اند تا یک ماه تمام عالم ملکوت در نوردند و دل خوش باشند به نفس مرده ی بی جان ! 
البته در هر مقوله ای جانب انصاف را باید گرفت و یاد کرد از سریال های نفیس قدیم الایام مملکت خودمان که یک فریمش می ارزد به صد سیزن شو های بلاد غریب.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

روزی روزگاری آپولو فلاپی !


فروشنده با نگاهی کنایه آمیز نگاه می کند مرا.... لبخند زنان می گوید : جناب حالا می خواید یه هارد یه ترا بخرید ها ! دوره آپولو هوا کردن هم گذشته ! و من هاج و واج می نگرم خود را در انعکاس ویترین آنجا و می اندیشم که چه زود دنیا فهمید مهمتر از آپولو هوا کردن هم کار هست !


پ.ن – یاد دورانی به خیر که با کلی شوق و ذوق و فخر فروشی یک فلاپی دیسک که قد یک نان سنگگ بود را دست می گرفتیم و به خیال خودمان دیتا حمل می کردیم !